فلک با کس دل يکتا ندارد

شاعر : امير خسرو دهلوي

زصد ديده يکي بينا ندارد فلک با کس دل يکتا ندارد
تو گل جويي و او اصلا ندارد درخت دهر سر تا پاي خار است
نويدي ميدهد اما ندارد جهان از مردمي ها مردمان را
که باغ هشت‌در ماوا ندارد کسي از هفت بام چرخ بگذشت
در ايوان مثمن جا ندارد کسي کاين جا مربع مي نشيند
از آن فردا که پس فردا ندارد چرا خسرو نينديشي تو امروز
وي آن لبهاي خندان را بدزدد خوش آن ساعت که از وي بوسه خواهم
چو گاه خنده دندان را بدزدد چو دزدانم کشد آن در و گوهر